![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
یادته من بچه بودم وقتی ناراحت میشدم می اومدم بغلت؟یادته من را محکم تو بغل میگرفتی و نازم میکردی؟ یادته اشکام را با دستات پاک میکردی؟ یهو چی شد که من بزرگ شدم؟ چی شد که بغلت نیومدم, کاش هنوز کوچیک بودم تا با اولین ناراحتی می اومدم بغلت حالا فقط گرمی دستات را روی شونم حس میکنم مامان دستات را باز کن من هنوز همون دختر بچه هستم می خوام بشینم توی بغلت ساعتها گریه کنم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
ای مرد رویاهای دور و درازم! صبر کن,این گونه از من جدا نشو صبر کن من با تو ناگفته های بسیار دارم بمان شاید اگر حرفهایم را بشنوی برای همیشه بمانی.. ببین مرد رویاها راست می گویی من هیچ وقت با تو رو راست نبودم اما نه انگونه که تو فکر میکنی,راست میگویی خیلی ناگفته مانده که تو نمی دانی.اما ناگفته هایم انهایی نیست که تو فکر میکنی مرد رویاها من یک دخترم.این را که می فهمی؟نمی فهمی؟ اخ سرچشمه ی همه ی اختلاف های من با تو همین است تو نمیدانی چه دنیای ناگفته ای در این یک کلمه است. ببین مرد رویاها می خواهم برایت کمی از خودم بگویم از احساساتم ا بغض های نگفته و سکوتهای پر دردم میدانی من هم مثل خیلی دختر های دور و برم بزرگ شدم با یک مشت عقاید پوچ قدیمی,با یک سری خط و مرزهای محدود کننده. میدانی احساس ادم هیچ حد و مرزی نمیشناسد اما باور های ما در ظاهر ترمز خواسته هایمان میشود. مرد رویاها تو هیچ وقت نفهمیدی چقدر تو را می خواهم,نفهمیدی که چشمهای همیشه زمین بینم به دنبال تو می گردد حتی نفهمیدی وقتی زمین را میبینم و تو عصبانی میشوی چشمتنم چه شیطنت وار به دنبال نگاه تو می گردند و من دیوانه وار انها را محکوم به زمین بینی میکنم تو که نمیدانی خیلی وقت است قلبم تنها برای تو می تپد,نمی دانی که از دوری ات بغض میکنم اخ مرد رویاها تو حتی نمیدانی ترس از دست دادن تو بزرگترین کابوس شبهایم بود خب راست میگویی من مقصر بودم من نگذاشتم هیچ وقت رنگ عشق را در چشمانم ببینی.نگذاشتم بفهمی چقدر دوست دارم تو را در اغوش بگیرم نگذاشتم بفمی بوسیدنت ارزوی وحشی قلب دخترانه ام بود که همیشه زیر شرمی گنگ پنهانش کردم.من بودم که نگذاشتم نیاز دستان را به گرفت دستانت بفهمی. مرد رویاها نمی دانی که برای شبها و روزها ارزوی قلبم بودی,تمام لحظه های من پر از عطر نفسهای تو بود مرد رویاهای مفهمی؟ من خسته ام!از تمم این پنهان کاری ها خسته ام,خسته از باور هایی که خط قرمز کشیده روی تمام خواسته ها و احساسات من از این همه دوری از تو خسته ام. ببین تلاش کن صدایم را خواهی شنید!صدایی که همیشه در قلبم بود و از ان فراتر نرفت مرد رویاها کمی به من حق بده من هنوز دخترم و اسیر دختر بودنم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|