![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم یه دختر ۱۸ ساله خیلی بزرگه احساس میکردم تا ۱۸ سالگی خیلی راه هست اینقدر که بتونی به همه ی شیطونی هات برسی,اینقدر که بتونی خوب بچگی کنی و بعد وقتی ۱۸ ساله شدی خانوم بشی فکر میکردم باید وقتی ۱۸ ساله شدم دچار یه تحول بشم یهو عوض بشم و دیگه شیطونی نکنم یا حتی نباید مثل بچه ها از دیدن یه هدیه خیلی ذوق کنم اما امروز که از خواب بیدار شدم و یادم افتاد تولدمه به یاد تمام اون افکار افتادم و به اون افکار لبخند دوستانه ای زدم. اخه وقتی یادم افتاد امروز ۲۰ سالم تموم شد و وارد ۲۱ سالگی شدم یاد اون افکار افتادم یادم اومد وقتی بچه بودم چه تصوراتی از ۱۸ سالگی داشتم و الان که ۲۰ سالم شده هنوز به اون تصورات نرسیدم البته من ناراحت نیستم از اینکه به اون تصورات نرسیدم اخه تازگیا یاد گرفتم اصلا دوست ندارم تو دنیای ادم بزرگها باشم امروز به خودم که فکر کردم دیدم من هنوز هم در بعضی موارد دوست دارم بچه بمونم وقتی یادم افتاد هنوز خوردن یه ابنبات چوبی چقدر سر ذوقم میاره یا وقتی که بارون میزنه چطور مثل بچه ها زیر بارون می ایستم و خیس میشم یا وقتی که دیدن یه هدیه من را ذوق زده میکنه جوری که چشمام برق میزنه یا وقتی مثل یه دختر بچه دوست دارم راجع به چیزی که خوشحالم کرده ساعتها حرف بزنم نه اصا یه کم فراتر وقتی مثل بچه ها از دوری از عزیزانم اونجوری میشینم گریه میکنم متوجه میشم که هنوز تا اون تصویر ذهنی که خودم ساخته بودم خیلی فاصله دارم. امروز که داشتم به خودم فکر میکردم خوشحال شدم که هنوز توی بعضی مسایل کوچولو موندم یه دختر بچه ی کوچولو امروز خودم واسه خودم خیلی خوشحال شدم چون دوست نداشتم با زیاد شدن شمع روی کیکم خودم هم عوض بشم وقتی به خودم فکر کردم دیدم وقتی هنوز از دیدن یه ابنبات چوبی یا یه هدیه این در سر ذوق میام فرقی نمیکنه ۱۸ ساله باشم یا ۲۰ ساله مهم اینه که من تونسم خودم را سوگل را راضی نگه دارم مهم اینه به سوگل اجازه دادم باشه اون جوری که دوست داره مهم اینه که دنیای سوگل را خراب نکردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
جند روزه خیلی حالم بده یعنی بهتر بگم تا همین یه ربع پیش خیلی بد بود همه ی فکرم منفی شده بود اونم اینکه همش فکر میکردم میخوام یه عزیزی را از دست بدم یه عزیزی که از دست دادنش من را خیلی میترسونه این ۳ روزه این قدر حرفای منی از دوستام شنیده بودم که حد و حساب نداشت اصلا این سه روزه تمامش به گریه گذشت نگرانی ترس استرس و اینا تازه باعث شد اون دوست را هم خیلی ناراحت کنم واسه همین خیلی عذاب وجدان داشتم اما خب اصلا دست خودم نبود امروز که دیگه با حرفی که همون دوستم زد به حد اعلا رسید این ناراحتی اما خب یه چیزی ته دلم میگفت اون دوست به این راحتی ها که میگه من را کنار نمیذاره الان که باهات حرف زدم میدونی خیلی اروم شدم دلم میخواست نزدیکت بودم تا سرم را میذاشتم روی شونه هات و تمام این ناراحتی هارا گریه میکرم همه ی این ترس و گریه ها فقط از تجسم از دست دادن توئه دوستت دارم دوست عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|