![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
امروز صبح داشتم با یکی از دوستان اس ام اس ردو بدل میکردم دوستم که یقینا اینجا هم میاد و این نوشته را می خواند برام اس ام اس داد که دارم میرم خونه ی پدر بزرگم این را که خوندم یه لحظه یاد تمام خاطراتی افتادم که از عید فطرها دارم یاد خاطراتی که الان دیگه خیلی ازشون دور شدم. یاد خاطراتی که الان دیگه هرچی دست دراز میکنم دستم بهشون نمیرسه. خیلی نا خواسته بغض گلوم را فشار داد و دلم واسه اون روزهای دورخیلی تنگ شد. واسه اون روزها که پر از خاطره بود و خیلی زود گذشت بدون اینکه من قدرشون را خیلی بدونم یاد روزهایی که همه دور هم جمع بودیم و ساعتها خیلی زود می گذشت. خیلی کم پیش میاد به کسی حسودی کنم اما امروز به همه ی دوستانم که پدر بزرگ هاشون زنده هستن و می خواستم برن خونه هاشون خیلی حسودیم شد این قدر که رفتم زیر لحافم و بی اونکه کسی متوجه بشه کلی گریه کردم. بچه هایی که هنوز پدر بزرگ هاتون زنده اند و عید که میشه میرید بهشون سر میزند قدرشون را خیلی بدونید اصلا قدر لحظاتی که دور هم هستید را خیلی بدونید وقتی بزرگترا نباشن کمتر پیش میاد که بازم همه ی اعضای خانواده دور هم جمع بشند راستی بچه ها عیدتون مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|