![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
امروز خیلی روز قشنگی بود یه روز قشنگ و یه کمی هم حزن اور از صبح اسمون اینجا ابری بود یه ابری دلگیر که انگار می خواست همه ی غمهای دنیارا توی دل تو بفرسته از صبح خیلی حال و حوصله نداشتم همیشه هوای این شکلی یه غم نخواسته توی دلم ایجاد میکنه این دفعه یه کم بیشتر هم بود این غم اخه یاد یه دوستی بودم که دیگه دوستم نیست و من هنوز دوستش دارم ظهر نم نم بارون که شروع شد یه احساس خاصی پیدا کردم یه احساس دلتنگی غریب و دوست داشتنی به عادت همیشه رفتم زیر بارون مثل بچه ها خیس شدم اما خیلی لذت بخش بود با اینکه شدیدا به یاد یه دوست افتاده بود راستی رفیق یادته گفتی بارون یادگار منه به تو امروز که بارون اومد تمام ذهن من را تو پر کردی نمی دونم تو حتی واسه یه لحظه یاد من افتادی یا نه این هم از خاطره اولین بارون پاییزی بارون پاییزی همیشه روح من را اروم میکنه همیشه یاد عزیزانی من را می اندازه که دیگه ندارمشون اما وقتی بارون میزنه توی قلبم زنده میشن شما وقتی بارون میاد یاد کی می افتید؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|