![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
چقدر این روزها هوا سرد است.انقدر سرد است که دست های کوچک من گرمی دستان تورا کم می اوردند. انقدر سرد است که انگشتانم بدون گرمی دستان حمایتگر تو قرمز میشوند و یخ می زندند. وای این روزها هوا خیلی سرد است انقدر که دستانم هر لحظه برای گرم شدن بهانه ی دستان پراز گرمی و مهر تو را میگیرند. این روزها خیلی سر د است انقدر سرد که شانه های نحیف من بدون حمایت شانه های پهن و ستبر تو احساس بی کسی میکنند این روزها عجیب است که بادها اینقدر بد میوزند انقدر بد میوزند که سوز و سرمایشان تا مغز استخوان هایم نفوذ میکنند و من ناامیدانه میکوشم تا از نفوذ سرما جلوگیری کنم چه تلاش بی سر انجامی این روزها حتی اگر من هم بخواهم سرما انقدر شدید است که تا عمق قلبم, تا عمق احساسم نفوذ میکند و من را می ازارد. این روزها این روزها که در نبود تو شروع میشود و به پایان میرسد,این روزها که شانه های من زیر بار این جدایی تنها و بی پناه میشکند این روزها که در بی خبری از تو هستم و تورا حتی برای دمی ندارم اری این روزها عجیب سرد است حتی هوای حوصله و احساس هم سرد است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 مهر1385ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|