![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است. فردا اول پاییزه,هیچ فکر کردی چقدر زود روزهای عمرمون داره میگذره بدون اینکه من و تو خیلی بهش توجه کنیم. امروز اخرین روز تابستونه از سالی که می خواستم اول دبستان برم همچین روزی یه دلهره عجیب و ناخواسته داشتم. یه دلهره مبهم و لذت بخش فکر کردن به یه شروع دوباره,تلاش های جدید و روزهای لذت بخشی که با دوستان توی مدرسه خواهم داشت اون وقتا که بچه بودم از نیمه ی شهریور واسه خودم روزشمار می ذاشتم تا زود تر مدرسه ها باز بشه از یه هفته قبل با چه شوقی وسایلم را توی کیفم می چیدم هر شب چک میکردم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشم.شاید صد دفعه جامدادی ام را باز میکردم و مدادهام را با دقت میچیدم.و بعد کیفم را یه گوشه میذاشتم روزای اخر تابستون همیشه یه شور و حال خاصی به من میداد فکر میکردم از بیهودگی و روزمرگی درمیام برنامه منظمی دارم. چه روزهای خوبی بودن روزهای بچگی. اون روزها تمام شوق و ذوقم امتحان کردن روپوش جدید مدرسه ام بود و چیدن وسایلم توی کیفم و انتخاب قشنگترین دفترم واسه روز اول مدرسه ها. پاییز همیشه برای من وسوسه انگیز و لذت بخش بوده اون موقع ها پاییز بهترین فصل مدرسه رفتن بود درس هام سنگین نبودند و من به شوق دیدن دوستانم پاییز را خیلی دوست میداشتم. سالها بعد وقتی بزرگتر شدم و توی همین فصل تو اوج جوونی دل بسته شدم واقعا حس کردم زیبا ترین فصل سال پاییزه حتی الانم که مدتها از اون روزهای پر از عشق میگذره وقتی به پاییز فکر میکنم یه حس قشنگ بهم دست میده یه حس عاشقی یه حس غم که امیخته با زیباییه. بذاریم فردا که پاییز اومد به ما یاد بده که هنوز وقت داریم تا تلاش کنیم یاد بده تا دوستای جدید داشته باشیم بذاریم این پادشاه فصلها به ما یاد اوری کنه که میشه توی برگریان طبیعت عاشق باشیم و عاشقانه روی برگهای خشک قدم بزنیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
باران که به شیشه زد پیر زن از روی صندلی چوبی اش برخاست به سختی قدم برداشت و به سمت شیشه رفت پشت پنچره ی باران خورده ایستاد شالش را محکم به خود پیچید و به کوچه ی باران خورده ی روبه رویش خیره شد. نگاهش در پیچ و خم کوچه گم شد و خاطرات دورش شروع به خودنمایی کردند. دیوان حافظ یادگاری اش را برداشت,نیت کرد و به ارامی ان را گشود: یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور حتی ادامه ی شعر را نخواند برای سالهای متمادی حافظ همین جواب را به نیتش داده بود و او شعر را از بر بود. گم شده در کوچه ی خاطراتش به یاد اخرین دیدارش افتاد با او که در تمام این سالها رویای روز و شبش بود به او که در ان روز اخر پاییز دیوان حافظ پاره و عزیزش را به نشان یادگاری به دختر جوان و سرشار از عشقی که شانه هایش از بار جدایی میلرزید هدیه داده بود و قول داده بود روزی برگردد به او که در تمام این سالها خاطره اش انیس و مونس لحظه هایش بود و حالا پیرزن باز هم نیت کرده بود و همان جواب همیشگی را گرفته بود خودش هم نمی دانست تا کی باید منتظر بماند اما سعی کرد ناامید نباشد. نگاه کم فروغش را از روی سطرهای شعر حافظ برداشت و به پیچ کوچه بیقرار و عاشق نگاهی انداخت. از انتهای پیچ پیرمردی را دید با قامتی خم شده و عصایی در دست که سر تا پایش خیس بود جلوتر که رسید نگاهی به شیشه ی غبار گرفته کرد و به ارامی لبخندی زد پیرزن از کنار شیشه فاصله گرفت هنوز به درستی روی صندلی اش نشسته بود که صدای زنگ در اورا بیقرار کرد صدای زنگ در ۳ بار بلند شد مثل قدیم ها مثل همان روزها که او در میزد نگاهی در اینه به خودش انداخت دستی به صورت چروکیده اش زد و بعد در حالیکه شعر حافظ را زیر لب زمزمه میکرد در را باز کرد یوسف او بلاخره به کلبه ی احزانشان برگشته بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
این نوشته از طرف دوست بسیار نازنین و عزیزم پرستو هست. پرستوی عزیزم که امروز با دوستش اشتی کرده و من امیدوارم دوستی شون همیشه پایدار و توام با شادی باشه پرستوی عزیزم,دوست خوبم ازت ممنونم و باز هم منتظر نوشته هات هستم آهای تویی که از من با هر رنگ و فریبی ..میخوای دل ببری باز ولی با من غریبی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
دوستی به من گفت: از کسی که دوستش میداری, به اسانی دست نکش شاید دیگر کسی را مثل او دوست نداشتی و از کسی که دوستت می دارد نیز به اسانی دست نکش شاید هیچ کس دیگری تورا انچنان که او می خواهد, دوست نداشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
اگر خدا یک ارزو,تنها یک اروزی هر انسانی را بر اورده می ساخت به یقین من دوباره دیدن تو را ارزو می کردم و تو هرگز ندیدن من را انگاه به راستی نمیدانم خدا ارزوی کدامیک از مارا براورده می ساخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
کنار ساحل نشستم شب بود یه شبه ابری و من تنها بودم چشمهام را بستم و به اون پیر مرد دوست داشتنی فکر کردم به اون که دیگه بین ما نبود. از اون دور دیدمش دست یه بچه را گرفته بود دقت که کردم اون بچه خودم بود با همون لباس کوتاه قرمز اروم داشت برام حرف میزد چه لذتی داشت بلند شدم دویدم سمتش اما ازم دور میشد هرچی میدویدم بهش نمیرسیدم قطره های بارون که روی صورتم خورد چشمام را باز کردم رویای پاک من تموم شده بود و هیچ کس کنار ساحل نبود اما عطر اون پیر مرد دوست داشتنی عجیب بود که توی هوا پخش شده بود و یه رد پا کنار ساحل بود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
این هم شعر زیبایی از اقای بهمنی امیدوارم خوشتون بیاد. من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزهارا با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها,تنها بجر اینکه او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم یک عمر میشد اری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در ان هوای دلگیر وقتی غروب میشد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب میشد- وقتی غروب میشد کاش ان غروب هارا از یاد برده بودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|