![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
دوستای عزیزم امشب ۲ تا پست زدم چون یه مدتی نیستم و در حقیقت این را واسه یه خداحافظی و یه نظر سنجی نوشتم. ابتدا عذر خواهی میکنم از طولانی شدن پست قبلی دیشب یکی از دوستان که لطف کرده بود و به بلاگ سر زده بود به من گفت مطالب وبلاگم خیلی دخترونه نوشته شده البته من خوشحال شدم که یه همچین نظری دادن دوست داشتم دوستانی که خواننده بلاگ بودند این چند روزه بدون هیچ جبه گیری به من بگند نظرشون در این مورد چیه؟ایا واقعا نوشته ها خیلی دخترونه شده یا نه قابل تحمله دوست دارم این مدت که نیستم دوستایی که همراه بلاگ بودند نظر خودشون را بدهند تا بتونم تصمیم گیری بکنم. واسه چند روزی نیستم امدوارم بلاگ من را تنها نذارید همتون خوش باشید. تا درودی دیگه بدرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم... یه شب مهتابیه یه شب مهتابی و باز دل من که بیقرار شده یه شب مهتابی مثل همه ی شبهای مهتابی دیگه که من را مجنون و بی قرار میکنه. خودم هم هنوز به درستی نفهمیدم چرا شبایی که مهتابیه این قدر بی تاب و بی قرارم. شبایی که مهتابیه همیشه دوست دارم بشینم تو خلوت خودم بدون هیچ کسی خودم باشم و افکارم.همچین شبایی معمولا میرم توی اطاق مطالعه خودم چراغ را خاموش میکنم اهنگ مورد علاقه ام را می ذارم و توی اون خلوت دنج ساعتها فکر میکنم. به خیلی چیزا,معمولا هیچ پیش زمینه ای هم ندارم یهو میرم سراغ یه موضوعی و به خودم که میام میبینم ساعتهاست همون جور نشستم و فکر کردم. این دوسه شبی که ماه تو اسمون سیاه شب دلفریبی میکنه بهترین زمانی هست که توی یک ماه به خودم اختصاص میدم. این شبا معمولا فقط مال خودم هست و افکارم. سعی میکنم به هیچ کس هم اجازه ی ورود به این حریم را ندم اخه گاهی وقتا ادم یه چیزایی داره که فقط و فقط مال خودشه و دوست نداره با هیچ کسی قسمتش کنه. بچه ها را دیدید, اگه یه شوکولات خوشمزه بهشون بدیم معمولا ان را با هیچ کس قسمت نمیکنند. این شبا هم واسه من نقل همون شوکولات خوشمزه را داره که حاضر نیستم با هیچ کس قسمتشون کنم. توی همچین شبایی خیلی به خودم فکر میکنم,به کارهام,رفتارم,حرفام حتی گاهی وقتا به اشتباهاتی که در طول این مدت انجام دادم. امشب ماه تقریبا کامل بود دیگه, از کلاس که اومدم همون حس بیقراری همیشگی من را وادار کرد مدت را به افکارم اختصاص بدم به رویاهام و ارزوهام. امشب وقتی از پشت پنجره نور ماه شاخه های درختان را کنار زد و مثل همیشه با دلربایی تمام فضای اتاق تاریکم را روشنی بخشید, خیلی اتفاقی این شعر فریدون مشیری زیر لبم زمزمه شد. همین شد پیش درامد فکر های امشبم دوباره برای خودم شعر را زمزمه کردم و سعی کردم درد نهفته در این شعر را احساس کنم. خیلی سخت نبود.شاید خیلی از ما ها این درد را برای یکبار چشیده ایم و از دردناکی اش خبر داریم. جالب ترین نکته ای که نظرم را به خودش جلب کرد این بود که تقریبا همه ی عاشق ها احساس میکنند توی یک شب مهتابی دل خودشون را به معشوق باخته اند.اکثر انها وقتی به عشق و شبهای زیبای عاشقی شان فکر میکنند, بارور شدن حس عاشقی را در یک شب مهتابی پیدا میکنند. انگار یه جور رسم ناگفته شده که همه ی عاشق ها توی شبهای مهتابی خودشون را با معشوق دست در دست هم میبینند و ارزوی شب مهتابی را دارند که در واقعیت و نه در رویا دست یار را بگیرند و سر خوش از باده ی عشق زیر نور مهتاب قدم بزنند. عجیبه که این شعر انگار حس دلتنگی هر عاشق دلتنگی را در شبهای مهتابی به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر میکشه. باز به شبهای مهتابی فکر کردم. شبهای مهتابی که همیشه برای عاشقان سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بوده و هست. شبهای مهتابی انگار یه جور بغض نهفته تو خودش داره. اره بغض... ادم عاشق تا وقتی به وصال معشوق امید داره تو شبهای مهتابی دلتنگ دیدن معشوق میشه باز جای شکرش باقیه که توی همچین شبایی باز هم به دیدن معشوق امید داره اما وای به شبهای مهتابی که هیچ امید وصالی در ان نیست حتی معشوقی هم نمانده این جور شبها مهتاب عجیب ادم را بغض الود میکنه. یه حسه غریبی تو شبهای مهتابی هست مخصوصا اگه ادم از معشوق هم بی خبر باشه این غریبی بد جور اذیتش خواهد کرد. شبهای مهتابی شبهایی که خیلی از ادم ها بی قرار دیدن هم میشند بی قرار,گرفتن خبری یا حتی بی قرار اینکه هم دیگر را یاد کنند. شبهای مهتابی شبهایی هستند که خیلی از ادمهارا به تفکر وادار میکنند خیلی از ادمها را وادار میکنند که دوباره به خودشون بیان به ارزوهای سرکوب شده و به عزیزای رفته از یادشون. شبهای مهتابی شبهای جالبی اند واسه اینکه بعضی از ما ادم هارا یاد روزهای عاشقی می اندازند, یقرارمون میکنند و مارا وادار میکنند تا باز هم به یاد عشق های از دست رفته و فراموش شده در زیر تار و پود عقل هایمان بیندازند. شبهای مهتابی شبهای جالبی هستند چون باعث میشند حتی عده ی کمی از ما برای مدت کمی هم که شده به خودمان فکر کنیم. به عزیزانی فکر کنیم که همراه ما نیستند اما یادشان همیشه با ماست. شبهای مهتابی شبایی هستند که می تونند به یاد ما بیاورند که شاید کسانی در این شبها به ما فکر میکنند و ما هرگز نمی دانیم. بیاین این چند شبه حتی واسه یک ساعت هم که شده به خودتون فکر کنید,به ارزوهایی که زیر حصار باید ها و نباید های جامعه انها را فراموش کردید, به عشق هایی که خواسته یا ناخواسته در دلهاتون رشد کرد و عقل با خودخواهی تمام انها را از شما گرفت و خود را جایگزین کرد. بیاین فکر کنید به کسی که در شبهای مهتابی تنها ارزویش بودن با شما بوده و هست و خواهد بود. خوشحال میشم اگه کسی به نتیجه ای رسید برای ما هم بنویسه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
هوا بد جوری گرفته بود مثل حال و هوای دل عاشق و بی قرار خودش انگار امروز اسمان هم بی قرار بود از صبح دلش خیلی گرفته بود,بغض داشت و سعی میکرد بغضش را زیر هاله ای از بی تفاوتی مخفی کنه. حتی خودش هم نفهمید چی شد که یهو سر از ان پارک قدیمی و اشنا در اورد. فقط به خودش که اومد دید توی هون پارک قدیمی داره قدم میزنه. یادش افتاد به روزایی که این پارک محل تموم شدن انتظار های دیدارش بود. یادش افتاد به روزای زیادی که دست در دست او اینجا قدم زده بود. چقدر سبکبال و عاشق بودند ان روزها. چه ارزوهایی داشت یادش افتاد به تمام روزهای قشنگی که توی رویاهاشون یه دنیای ۲ نفره ساخته بودند پر از عشق و وفاداری تنها چیزی که اون روزها توی دنیای ۲ نفره شان نبود,بی وفایی بود. یادش افتاد به مشاعره هایی که قدم زنون باهم میکردند. یاد یکی از اخرین دفعه هایی افتاد که باهم مشاعره کردند خودش گفت:در سرای مغان رفته بود و اب زده ... نشسته پیر و صلایی بشیخ زده. بدو دختر ّه بده. یه کم فکر کرد و بعد با همون صدای شیرین و دلنشینش گفت: هی فلانی زندگی شاید همین باشد بک فریب ساده ی کوچک ان هم از دست عزیزی که تو دنیارا چز برای او و جز با او نمی خواهی. خودش هم نفهمید چرا اون روز تمام فکرش رفت سمت این شعر و چرا نتونست به مشاعره ادامه بده. تازه شعر را از یاد برده بود که دختر بهش گفت قصد سفر داره گفت از اینجا موندن خسته شده گفت و یه روز دم غروب یه عصر بارونی توی همون پارک همیشگی با ارومی ازش خداحافظی کرد و برای همیشه رفت به دنبال سرنوشت خودش. حتی دلیل قانع کننده ای به دل عاشق مرد جوان نداد. حتی وقتی رفت واسه یک لحظه برنگشت تا ببینه با دل عاشق اون چه کرده حتی برنگشت تا ببینه توی بارون چشمای اونم بارونی کرده. امروز مثل همه ی روزهای ابری مرد جوان که دیگه جوان نبود از صبح دلتنگ بود بعد از سالها نفهمید چی شد که به همون پارک اومد. به همون نقطه ای که خداحافظی کرده بودند اروم چشماش را بست باز صدای بارون توی گوشش نغمه پردازی کرد بازم اشکهای خودش بودن که بی هیچ شرمی توی بارون فرو ریختند. بعد از مدتها گذاشت که بارون چشمهاش با بارون اسمون همراه بشند.شاید این جوری دل عاشقش کمی سبک میشد. با خودش زمزمه کرد: هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده ی کوچک ان هم از دست عزیزی که تو دنیارا جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
نمیدونم چرا این قدر دلتنگ هستم.دلم واسه ی تو اره واسه ی تو دوست همیشگی ام خیلی تنگ شده. چند روزه خیلی کم دارم تورا تو که حرفای من را بهتر از همه ی دوستام می فهمی درکم میکنی و سعی میکنی کمکم کنی. دلم برات خیلی تنگه رفیق دیشب سی دی همایون شجریان را گذاشته بودم به یاد تو,شاید ۱۰۰ دفعه گوش کردم. میدونی که عادت دارم یه اهنگ را بارهاگوش بدم. پشت سر هم. عاشق هون تیکه هستم که میگه : دلم گرفته ای دوست....هوای گریه با من انگار دیشب داشت حرفای من را میزد. هر موقع دلم میگیره به این اهنگ گوش میدم.عجیب روح من را اروم میکنه. امشب این اهنگ را که گوش میدادم خیلی به فکرت بودم رفیق. رفیق من, داستان شازده کوچولو را یادته؟ تو بهم گفتی بخونم دیشب اونم خوندم.یعنی نخوندم شاملو برام خوند. رفیق دلم گرفته هوی گریه با منه یه سراغی از من بگیر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
بچه که بودم بارها از اطرافیان شنیده بودم که غروب های جمعه دلگیر ترین موقع هفته است. همیشه برام جای تعجب داشت که چرا بزرگتر ها همچین حرفی را میزند.اخه اون موقع ها غروب های جمعه خیلی به ما خوش میگذشت.اصلا تمام هفته را طی میکردیم به امید رسیدن به جمعه و عصر های جمعه. واسه همینم شنیدن این حرف خیلی تعجب بر انگیز بود. اون روزا جمعه که میشد همه می رفتیم خونه ی اقاجون. از صبح اونجا بودیم و تازه دم دمای غروب که میشد اگه تابستون بود تو حیاط بزرگ خونه بساط بلال و کاهو سکنجبین راه می افتاد. و ما بچه ها اینقدر در حیاط شیطونی و سر و صدا میکردیم که محله ای را کلافه میکردیم. اگه هم زمستون بود,مادربزرگ شلغم می پخت و همه دور ان میز گرد چوبی نزدیک بخاری می نشستند. گهگاهی اقاجون چند بیتی شعر می خوند و بزرگتر ها با هم صحبت میکردند. ما بچه ها هم یادش بخیر گوشه ای جمع میشدیم . اون روزها همیشه یکی مامان میشد و یکی بابا,دو تای دیگه هم همیشه بچه بودند. این جوری بود که غروب های جمعه از همه ی روزهای هفته لذت بخش تر مینمود.بدون درس و تکلیف دور هم بودیم,بازی میکردیم,شیطونی میکردیم و هر وقت مادر هایمون می خواستند غری بزنند می رفتیم سراغ اقا جون و این جوری همه ساکت میشدند. حالا سالها از اون روزا می گذره حالا دیگه من خیلی خوب میفهمم چرا همه میگن غروب های جمعه دلگیره. انگار اون که رفت,براستی خورشید توی عصر جمعه غروب کرد و غمگینی اش طلسم شد. یکی از جمعه های بعد از رفتن اون باز هم به یاد قدیم ها دور هم جمع شدیم.همه بودند اما اون نبود. از صبح که رفتیم اونجا یه گرد غم تو هوای خونه پخش شده بود که همه را به سکوت دعوت میکرد. دم غروب که شد,مادر بزرگ صدا زد: بچه ها کی میره بلال ها را کباب کنه؟ مامان گوشه ای بغض کرده کز کرده بود, بابا و دایی اون طرف تر پکهای عمیقی به سیگار هاشون می زدند. و ما بچه ها که دیگر بچه نبودیم دور هم نشسته بودیم همون گوشه ی همیشگی ساغر و پرنیا اروم اروم پچ پچی میکردند, سهیل یه گوشه بغض کرده نشسته بود و من داشتم به جمعه ی اخری فکر می کردم که اون زنده بود. به اون غروب جمعه که همه ی مارا دور تخت خوابش جمع کرد و از ما خواست جمع جمعه هایمان را همیشه نگه داریم. به ان غروب جمعه که از ما خواست همیشه با هم باشیم. همان غروبی که خیلی اروم وقتی خورشیدش فرو رفت او هم ما را رها کرد و رفت. داشتم به دلگیری غروب های جمعه ی بعد از رفتن او فکر میکردم که سهیل بی حوصله گفت:اه چه غروب دلگیری! همه ی ما باهم اشکهامون سرازیر شد انگار همه داشتیم به یه چیز فکر میکردیم... براستی که غروب های جمعه خیلی دلگیرند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
عشق را می توان تجربه کرد عشق را باید تجربه کرد اما کاش عشق همان عشق باشد. امروز دلم می خواد یه کم راجع به عشق بنویسم. عشق چه واژه ی دلفریب و معصومی. چه واژه ی پر از مهر و پر احساسی, اما در روزگار ما چه واژه ی مهجور و غریبی. یکم فکر کنید! توی جوونی همه ی ما یکبار را دل بسته ی یاری میشویم. شبهای زیادی را به یاد یارمان صبح میکنیم. صح های زیادی را به این امید اغاز میکنیم که برای لحظه ای معشوقمان را حتی برای یک لحظه ببینیم. توی خیالمان تمام اینده ی مان را با این معشوق که به چشممان زیبا ترین امده میسازیم.وای چه روزایی را کی طی میکنیم تا بلکه یه لحظه او را ببینیم. از درون میسوزیم و فکر میکنیم چقدر عاشقهستیم. عده ای که جسارت بیشتری دارند پا پیش میگذارند, حرف دل را به ان معشوق میگویند. تا اینجا همه مثا لیلی و مجنون پیش میروند اما... از اینجا به بعد است که منحصر به عصر ما میشود. عشق فداکاری می خواهد,گذشت می خواهد,چشم پوشی از خطا می خواهد. اما افسوس که ما اینهارا فراموش کرده ایم... عاشقیم خود را هم سطح شیرین و فرهاد میدانیم ولی در راه عشقمان هیچ گونه گذشتی نداریم. با دیدن کم ترین سختی و ملامت پا پس میکشیم و سر خورده از عشقمان میشویم اینجاست که به جای عشق نفرت در قلبمان ریشه میکند. کمی فکر کنیم... ایا عشق این است؟ ایا در همه ی تاریخ ما مردمان ما این چنین عاشق میشدند؟ایا به این زودی می رنجدیدند و قید معشوق را می زندند؟ بگذارید جوای سوالم را با بیتی از سعدی بدهم شاید من و شما را هم به تفکر واداشت فدایی نداردزمقصود چنگ....وگر بر سرش تیر بارند و سنگ به دریا مرو گفتمت زینهار....وگر میروی تن به طوفان سپار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|