![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
فردا ۸ شهریوره.یه روزی مثل همه ی روزهای دیگه یه روزی که شاید برای خیلی ها یه روز معمولی باشه,اما واسه من اصلا یه روز معمولی نیست واسه من چند ساله این روز یکی از بهترین روزهای ساله. همه ی ادما تو دفتر خاطراتشون از بهترین خاطراتون مینویسند. منم امروز می خوام اینجا بنویسم که ساغرم خواهر قشنگ و مهربانم تولد تو یکی از بهترین خاطرات دوران کودکی من را تشکیل میده. هیچ زمانی از یاد من اون روز قشنگ نمیره روزی که برای اولین بار به دنیای خاکی امدی و من برای اولین بار تو را دیدم هنوز هم به اندازه ی همان روز برایم جذابی. و هر روز که میگذره علاقه و عشق خواهرانه ام به تو به بهترین خواهر دنیا بهترین دوست دنیام و بهترین شریک لحظات شادی و غم هایم بیشتر می شود. موفق باشی و عاشق خواهر زیبای مهربان من.. تولدت عاشقانه مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
امروز داشتم توی نوشته هام دنبال مطلبی برای وبلاگم میگشتم,چند تایی نوشته ی جدید هم داشتم که چون موضوعات خاصی را شامل میشد ترجیح دادم تو زمان مناسب خودش بنویسمشون. تو همه ی نوشته ها و شعرهایی که دارم یه شعری انتخاب کردم که یه روزی یه دوست خیلی خیلی عزیز بهم هدیه داد. یه روز سرد زمستونی که خودش می خواست بره مسافرت لطف کرد و این شعر را به من داد و بهم گفت: وقتی این شعر را واسه بار اول خوندم هیچ احساس خاصی نسبت بهش نداشتم فقط چون یه شعر قشنگ بود نوشتمش توی دفتر شعرم اما امروز که خوندمش به نظرم با حال و هوای خودم و تو جور در اومد.واس همین برای تو نوشتم. حالا منم این شعر را که واقعا به دلم نشسته برای شما می نویسم شاید الان واسه شما هم یه شعر باشه اما مطمئنم یه روزی شما هم با دلیل خاصی هدیه اش میکنید به کسی. این شعر را نوشتم به خاطر دوست خیلی عزیزی که همیشه مشوق من بوده توی شعر گفتن هام. به خاطر دوست عزیزی که شاید حتی خودش هم ندونه تا چه اندازه واسه من عزیزه و بخاطر دوستی که میدونم وقتی بیاد اینجا تمام نوشته های من را با دقت می خونه و نظر میده. به امید اینکه خیلی زود بیاد اینجا و نظر بده یادتان هست شبی را که سفر می کردید قول دادید و گفتید که بر می گردید دست من را که گرفتید کمی جا خوردم تازه فهمیدم و دیدم که شما هم سردید حرف دل بود که در چشم شما یخ میزد حرفهایی که به گفتار نمی اوردید دوری از شخص شما سخت عذابم میداد و دلم خوش به همین بود که بر میگردید یادتان هست که گفتم ژس از این میمیرم منم و یک دل دیوانه و صدها تردید با که قسمت بکنم این همه تنهایی را که به حجم غزل یخ زده ام می گنجید دل من جای کسی نیست و تنها فردید این شمایید که با من و دلم هم دردید سهمم از دوریتان چند غزل میدانم که به اشعار نسنجیده ام عادت کردید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
باز باران میزند بر شیشه ها نقش میبندد به روی شیشه ها نقش پاک یک نگاه بی گناه خیره میماند نگاه عاشقی باز بر این قطره های بی ریا یاد یک عشق قدیم و بی ریا در هوسهای دلش جا میکند باز ان اتشگه پنهان عشق میکشد سر تا به پایش را بکام در خیابانهای خیس خاطره نقش یک چهره نمایان میشد در هوسهای دل بیتاب او باز یک خواهش هویدا میشد باز می خواند دلش اورا به خویش گویا باور نمی دارم که روزی رفته است باز هم می خواندش در هر تپش تا که شاید لحظه ای باز اردش عاشق بیچاره امشب مست عشق در میان کوچه ی پر خاطره پشت یک شیشه پر از باران و باد باز دنبال نگاهش می دود یار می اید برای لحظه ای در پیش او میگذارد سر به روی سینه و بر دوش او عاشق بیچاره می اید به خویش باز در ان انتهای خاطره میکشد سر تا به پایش را بکام اتش پر سوز و تیز حادثه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
خیلی وقت بود احساس میکردم یه دفتر خاطرات جدید می خوام, یه دفتر خاطرات که خواننده ی دیگری هم غیر از خودم داشته باشه. یه دفتر خاطرات که وقتی خیلی دلم گرفت بیام توش مطلب بنویسم, شعر بذارم و دلتنگی هام را با دوستانم تقسیم کنم. یه دفتر خاطرات که دوستام توش نظر بدهند وقتایی که شادم تو شادی هام شریک باشند و وقتیایی که خیلی دلم گرفت با حرفاشون ارومم کنند. همیشه عادت دارم واسه نوشتن توی هر دفتری بذارم حسه نوشتن توی اون دفتر را پیدا کنم بعد شروع به نوشتن کنم. خیلی وقت بود می خواستم این دفتر را شروع کنم اما اون حسه نوشتن نبود. امشب داشتم بلاگ یکی از دوستانم را می خوندم,دوستی که نوشته های پر احساسی داشت و نوشته های زیباش و شعر های انتخابیش اون حسه از دست رفته را به من داد تا شروع کنم. اما چرا شبهای بارانی من؟ خیلی به اسم بلاگم فکر کرده بودم,این اسم را انتخاب کردم شاید تنها بخاطر تمام شبهای بارانی که توی زندگی داشتم شبهایی که به یقین همه ی ما واسه یکبار هم که شده تو زندگیمون تجربه میکنیم. اره به خاطر تمام اون شبهای بارانی و خاطرات تلخ و شیرینی که از اون شبها توی ذهنم یادگار مونده اسم این دفتر جدید را گذاشتم شبهای بارانی. شبهای بارانی من شبهایی که همه ی ما یکبار تجربه اش کردیم, شبهایی که تا صبح بیدار بودیم پا به پای بهونه های دلمون اشک ریختیم,بی قراری های دلمون را شنیدیم و شرمنده از این بودیم که نمی تونیم به بی قراری های قلب عاشقمون پاسخ درستی بدیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|