![]() |
![]() |
|
| به عاشقانه ی شبهای بارانی من خوش اومدید |
|
با اینکه دیگه تصمیم نداشتم این جا را اپ کنم اما امشب باز دست و دلم لرزید و یه بار دیگه اینجا نوشتن را شروع کردم نمی دونم چندتا اپ دیگه اینجا داشته باشم اما الان دلم می خواست اینجا بنویسم شاید چون بعد از مدتها رفتم سر فایل عکس ها شاید چون اون اهنگ همیشگی را گوش دادم شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر دلم پر شد از روزهای گذشته از خاطرات خوب قدیمی از روزهایی که دیگه تکرار نمیشند نمیدونم هنوز اینجا سر میزنی یا نه اگه میای بی تفاوت اینها را بخوون میدونم عصبانی میشی می دونم دلت میخواد داد بزنی سرم اما داد نزن عصبانی نشو دل دیگه گاهی میگیره گاهی تنگ میشه نمیشه بهش ایراد گرفت ته دلم یه چیزی هست که داد میزنه بیقراره و میگه بی قراره توام و بی قرار توام و.. اما بیشتر نمیتونه بگه نمیتونه بگه در دل تنگم گله هاست ازت گلایه ای نداره فقط بی قراره دلتنگه تنهاست بی توئه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
بعد از مدتها سع کردم چیزی بنویسم اما هر کاری کردم نشد
فکر کنم تاریخ مصرف اینجا هم به سر اومده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 بهمن1386ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
دقیقا یک سال پیش بود چند ماهی از اشنایی ام با یکی از دوستام میگذشت خیلی اتفاقی اون شب توی صفحه ی ۳۶۰ اون دوستم ادرس وبلاگش را دیدم و خوندن مطالب اون دوست که همش توی لحظه های دلتنگی نوشته شده بود حالم را تغییر داد همون شب تصمیم گرفتم بنویسم و اسم وبلاگ را سر ۲ دقیقه انتخاب کردم و اولین پستم را نوشتم حالا یه سال از اون شب میگذره شبهای بارانی من دلگیر نباش از من باور کن روزهای خوبی را سپری نمیکنم تولدت یادم بود اما نمی خواستم چیزی بنویسم برات اما دیدن پست محمد و اینکه فهمیدم کسی هست که تولدت را یادش باشه تصمیمم عوض شد دلم برات میسوزه می دونی چرا؟ اخه تو یک سال گذشته تو همدم و شاهد لحظه های قشنگ زندگی من بودی اما من حتی حوصله تولدت را ندارم چه روزها و شبهای زیبایی را من در این یکسال تجربه کردم و حالا اصلا شبهام بدون بارون نیست می بینی؟حق دارم چیزی برات ننویسم خسته ام,از این روزهای دلگیر که خودم را گول میزنم خسته ام دل تنگم از این روزها که بی خبر هستم دلم تنگ است از این روزها که مجبورم بخندم دل تنگم حالا یه سال از اون روزا داره می گذره دیگه نه اون وبلاگ اپ میشه و نه من اون دوست عزیز را دارم میبینی؟این جوری به نظرت میشه تولد گرفت؟ اخ ببخشید باز که همه ی غمهام مال تو شد شبهای بارانی من تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه می خوام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
امشب خیال رویت بر من دمی گذر کرد در هر تپش دوباره قلبم تورا طلب کرد امشب دوباره بی تو من ماندم و سیاهی با یک بغل پر از غم یک حس بی قراری این روزها به سرعت هریک به شب رسیدند تاری ز بی قراری بر پیکرم تنیدند چیزی درون قلبم نام تو را صدا کرد با یاد نامت انگار بغض مرا رها کرد پ.ن:نمیشه اسمش را شعر کذاشت بهتره بگیم بیان احساس حالا هر چی هست من یعد از مدتها شعر گفتم شاید چون مدتها بود غمگین و دلتنگ نبودم دیشب خیلی دل تنگ بودم ین را نوشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صبح میشه با اینکه دلت خونه پامیشی میری حموم زیر دوش اب روی سرت که میریزه اروم اروم اشکات میاد پایین دم در حومو باز نقاب خنده را میزنی مامانت چه گناهی داره اخه؟میخندی با شادی سلام میکنی و یه چیزی تو دلت میگه الکی نخند اما تو میخندی واسه خاطر بقیه میزنی از خونه بیرون دلتنگی باز بهت هجوم میاره اهنگ گوش میدی بغض میکنی کلاس نمیری میری راه میری مبایل را هم خاموش میکنی باز به خونه که میرسی نقاب میزنی می خندی مامانت میگه اخی فدای خنده هات بشم خوبی؟ به زور لبخندت را عمیق تر میکنی میگی اره بابا چیزی نشده تو دلت یکی داد میزنه فقط خفه شو میری توی تختت اهنگ میذاری بالش را بغل میکنی گاوت را هم سرت را توی بالش فرو میکنی میشی خودت خود دلتنگ غمگینت باز مامنت که میاد الکی میگی وای از زر خواب چشمام باز نمیشه مامانت میره افاق رنگ میزنه الو چته باز؟ -هیچی بابا داشتم شیرینی میخوردم صدام این جوریه اخر شب دیگه خودتی در را میبندی دلت بی قرار میشه بی خبری خیلی بده خیلی اهنگ میذاری و میشی خودت خود تنهای غمگینت اون وقت صدای هق هقت بلند میشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
دوستای عزیزی که نگرانم هستیم یا بران اف گذاشتین یا زنگ زدین یا ثانیه به ثانیه اس ام اس میدید مرسی از همتون منم خوبم زیاد نگران نباشین خوبی زندگی در اینه که جریان داره هرجوری باشیم چه غمگین چه شاد می گذره مرسی ازتون که نذاشتین احساس تنهایی بکنم مخصوصا افاق و اندیشه عزیزم که واقعا نذاشتن من یه ثانیه تو خونه بی کار بمونم و فکر الکی بکنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
یک شبهایی وقتی در گرداب دریای بی تو بودن قلبم وحشیانه می کوبد و در هر تپش تو را می خواهد,چشمهایم را می بندم ئ در خیالم تو را میسازم,تو را خندان به ساحل ذهن جوینده ام می اورم و می نشانمت کنار خودم,دستهایت را لای موهایم فرو میکنی سرم را که فقط در اندیشه ی با تو بودن است,روی زانوانت میگذاری و من همه ی وجودم را در چشمهایم جمع میکنم و در ان ساحل خیال با ولع عجیبی نگاهت میکنم. یک شبهایی تورا از عمق خاطراتم بیزون می اورم واقعی تر از همیشه تو را کنار قلب بی تاب مشتاقم مجسم میکنم دستهای سردم را که همیشه در تمنای تو هستند دروت دستهای گرم و مهربان تو میگذارم و هرم نفسهایت را عاشقانه حس میکنم یک شبهایی از شدت بی قراری ساعتها چشمهایم را میبندم و طرح چشمهایت را در ذهنم سایه روشن میزنم یک شبهایی در تاریکی شب وقتی خیلی بی تاب میشوم تو را بارها در ذهن خسته ام ترسیم میکنم و عطر تنت را در فضای سیال ذهنم استشمام میکنم, یک شبهایی مثل امشب تو را هزاران ساعت در ذهنم نقش میکنم ئر فضای تاریک پشت پلکهایم شیفته و واله ی چشمهایت میشوم و ناگهان دست دراز میکنم تا تورا حس کنم دستهایت را بگیرم و ان وقت تو دورترین رویای پشت پلکهایم میشوی تو ان لحظه دست نیافتنی ترین خواهش قلب بیتابم میشوی و قلب بیتابم تو را از من دلتنگ بیقرار می خواهد یک شبهایی برای بیقراری های قلب بی قرارم سری به پشت پلکهایم بزن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 تیر1386ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
اگه از برخورد بد دربان هتل یا تندی تذکرات مسئول هتل یا بگیر بگیر های توی خیابون فاکتور بگیریم عصر قشنگی بود با دوستای خوبی که بعد از مدتها دیدمشون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
منو رها کن از این فکر تنهایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط سوگل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کنار اشناییت من اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند بخاطر چه زنده ای و من برای زندگی تورا بهانه میکنم |
|
RSS
|